تبليغاتX
بوی هجرت

کوهنوردي پس از سالها آماده سازي جسمي و روحي ماجراجويي خود را آغاز کرد و تصميم گرفت که از بلندترين کوه ها بالا برود.اما از آنجا که افتخار اين کار را فقط براي خود مي خواست, به تنهايي شروع به انجام اين کار کرد و از کوه بالا رفت. وقتي شب شد و تاريکي همه جا را فرا گرفت و او اصلا ديگر ديد نداشت همانطور از کوه بالا مي رفت .تا قله ي کوه راه چنداني باقي نمانده بود,ناگهان پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت از کوه سقوط مي کرد,از کوه پرت شد.ناگهان طناب دور کمرش محکم شدو در بين آسمان و زمين به طور معلق قرار گرفت;تنها چيزي که او را نگه داشته بود طناب بود.


در آن لحظه تنها چيزي که به فکرش رسيد و ازآن کمک خواست ياد خدا بود و چارره اي نداشت جز انکه فرياد بکشد:"خدايا کمکم کن"

خدا صدايش را شنيد و جواب داد:"از من چه مي خواهي"

او گفت:"خدايا نجاتم بده"


_"واقعا مي خواهي تو را نجات بدهم"


_"البته که مي خواهم"


_"پس اگر مطمعني طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن"


کوهنورد يک لحظه ساکت شد و تصميم گرفت بر خلاف ان با تمام نيرو به طناب بچسبد.

روز بعد يک گروه نجات,در حالي کوهنورد را يخ زده و مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود , در حالي که فقط يک متر از زمين فاصله داشت.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط دختر باران و پسر ایران |


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تار و پودش باد

گو بروید یا نروید,هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:24 توسط دختر باران و پسر ایران |


اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم,خرده هوشی ,سر سوزن ذوقی

مادری دارم, بهتر از برگ درخت

دوستانی, بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی ست

لای این شب بوها, پای آن کاج بلند

 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه, مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ,جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلر شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

پی قد "قد قامت "موج

 

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

 

چه خیالی چه خیالی ....می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم حوض زنقاشی من بی ماهی است

 

 

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است, کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است, که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:5 توسط دختر باران و پسر ایران |


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:19 توسط دختر باران و پسر ایران |


از روی پلک شب

شب سرشاری بود
رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود
 در بلندی ها ما
 دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر
 دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من
و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد
 و تپش هامان می ریخت به سنگ
از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روی رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خک
فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست
سایه ها بر می گشت
 و هنوز در سر راه نسیم
پونه هایی که تکان می خورد
جنبه هایی که به هم می ریخت

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط دختر باران و پسر ایران |


منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
 که به سوی تو چها می بایدم آورد
 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
 کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
 شب که می اید چراغی هست ؟
 من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:49 توسط دختر باران و پسر ایران |


 1

 16تا خزون از عمرم گذشت ولی من هنوز نفهمیدم کی هستم و کجام....!

الان...این موقع شب کدوم دیوونه ای بیداره دیوونه؟سردمه...خیلی سردمه...حتی رمق اینو ندارم که برم پنجره ی اتاقمو ببندم...

اون طرف پنجره واسه خودم دنیایی ساختم که هر وقت دلم میگیره یا شکستی بهم تحمیل میشه و از دست خودم کاری بر نمیاد میرم پشت پنجره میشینم و میبینم نه دنیای من خوبه...حداقل نسبت به بقیه قابل تحمل تره...

سمت خیال دوست

ماه
 رنگ تفسیر مس بود
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
 سرو
شیهه بارز خک بود
کاج نزدیک
 مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سیاه می زد
 کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادرک می آمد
دوست
 توری هوش را روی اشیا
 لمس می کرد
 جمله جاری جوی را می شنید
با خود انگار می گفت
 هیچ حرفی به این روشنی نیست
 من کنار زهاب
 فکر می کردم
 امشب
 راه معراج اشیا چه صاف است

 
 

 

ولی من دنیام رو واسه خودم یه زندون کردم و دور خودم یه پیله ای پیچیدم و دارم گور خودمو میکنم ...یه سلول انفرادی که توش هیچ رابطه ای با آدمهای واقعی بیرون ندارم...

خب...پس اگه خودممو خودم وهیچکسی رو هم ندارم....چرا انقدر احساس گناه میکنم ...چرا همیشه ذهنم مغشوش ...

چرا همیشه عذاب میکشم...اینجوری که جور در نمیاد....زودی به تناقض میرسیم...مثل شخصیت وجودی من...!

 

_کاش زندگیم مثل مسئله های ترکیبیات و قضیه بازی ها یه استراتژی بردی داشت که اگه اونو پیدا میکردم بقیه مشکلات خودش حل میشد!

_کاش به زندگیم مثل نمودار لگاریتم با دید مثبت نگاه میکردم!

_کاش زندگیم مثل فرمول های مثلثات نبود که از سر اجبار و عادت یاد میگرفتم و بعدش باید ناخواسته فراموشش میکردم!

_کاش حساب کارهای زندگیم از دستم در نمیرفت و حساب عمرم رو داشته بودم و میشدم یه آدم حسابی!

_کاش هیچوقت فراموش نمیکردم اونهایی که دل به عرض زندگی بستن در طول زندگی اسیر و گرفتار شدن!

 

خواستم تنها نمونم چون از تنهایی واهمه داشتم ولی واسه یه لحظه با دیگران بودن خودمو عوض کردم دیگه حداقل در ظاهر تنها نبودم ولی بازم روز به روز این انتظارات بقیه بود که مثل قشر مرفه جامعه هی اوج میگرفت و این غرور من بود که عین مردم پایین دست روز به روز سقوط میکرد و شد تابع اکیدا نزولی....

با خودم گفتم چیکار کنم؟؟؟؟هر چی فکر کردم ...خودمو تحلیل کردم ...به هیچ نتیجه ای نرسیدم ...جز اینکه دوباره باید میرفتم سراغ تنهایی...فکرامو کردم ...آره...!بازم تنها شدم ولی...این دفعه  علاوه بر اینکه شخصیت اصلیم رو فراموش کردم شخصیتی رو که دیگران قبول داشتن رو هم عوض کردم ...شدم یه آدمی که...شد همه دنیام...شدم پر از تهی...شدم آدمی که همه چی داشت و در عین حال هیچی نداشت و پوچ بود...شاید...نه ...مطمئنا راهم اشتباه بود ولی این راه یه موقعیت هایی رو واسم ایجاد کرد که هیچوقت اون احساس خوب رو تو زندگیم حس نکردم...پس خواستمو میخوام تا آخرش برم ولی...نمیدونم...خدا جونم تو کمکم کن ...اگه هنوز یه اپسیلون پیشت ارزش دارم تو کمکم تا راهمو پیدا کنم ...اعصابم از این بهم میریزه که بقیه فقط جنبه های منفی منو در نظر میگیرن و واسه رفع اونها همش راهنماییم میکنن.نمیگم راهنمایی بده...نه ...اصلا هم بد نیست...تو همین نت باآدمهای بزرگواری آشنا شدم که راهنمایی هاشون دنیای خراب شده ی من از نو ساخت ولی خدا جونم ...!دیگه نمیکشم ...خسته شدم...!

بابا هر کی ندونه تو که میدونی:

زاهدان کین جلوه در محراب و منبر میکنند                              

 خود به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند

خدایا!یا کاری کن از تو لجن زار زندگی مثل یه گل نیلوفر آبی ای که جز ساقش هیچ تکیه گاهی نداره دوباره بیرون بیام یا.....

به قول هدایت"زندگی مثل سیگاری که میسوزه و موقعیکه خاکستر شد اثری از اون آتیش باقی نمی مونه و بر فرض هم بمونه تاثیری به حال سیگار سوخته نداره گاهی سیگار تا ته میسوزه و یه موقعی هم نیمه کاره خاموش میشه "

خداجونم یه کاری کن که هر وقت آتیش سیگار زندگی منم شعله ور شد تا ته بسوزه...خواهش...!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:29 توسط دختر باران و پسر ایران |


نمیدونم باید چی بنویسم یعنی اصلا حس نوشتن نیست یه سال که دیگه حس نوشتن نمیاد فقط یه کار بلدم که بخاطر ترس از برداشت بقیه اونو هم نمیتونم انجام بدم پس در مورد همون مطلب میذارم...........

 

 

اگر باید گریه کنی،مثل یک بچه گریه کن!

تو هم روزگاری بچه بودی و یکی از نخستین چیزهایی که  در زندگی یاد گرفتی ،گریستن بود .زیرا گریه بخشی از زندگی ست.هرگز فراموش نکن که تو آزاد هستی و نشان دادن احساسات هیچ خجالتی ندارد.

فریاد بزن!

با صدای بلند گریه کن !

هر قدر دلت میخواهد سر و صدا کن ،چون بچه ها اینطور گریه میکنند.انان سریعتر راه آرام کردن خود را هم بلدند.

آیا هرگز توجه کرده ای که چطور میشود که بچه ها دست از گریه میکشند؟

وقتی چیزی توجهشان را جلب میکند،گریه شان بند می آید.وقتی چیزی آنان را بطرف ماجرای بعدی فرو می خواند.

بچه ها به سرعت دست از گریه شان می کشند.در مورد تو هم همین طور خواهد بود.فقط به شرط این که بتوانی مثل بچه ها گریه کنی.

                                      

                

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:15 توسط دختر باران و پسر ایران |